برای شب یلدا... با تاخیر ...

سوم راهنمایی بودیم ... شیفت بعد از ظهر ، هفته آخر آذر ماه بود و شب چله پنجشنبه بود.اون وقت ها هنوز تو فامیل ما قانون "نخود نخود هر که رود خانه خود" به تصویب نرسیده بود و شب یلدا همه دور هم بودیم.

شنبه زنگ سوم یادم نیست چی داشتیم ولی جناب آقای معلم نیومده بودند و ما هم تعطیل شدیم. چقدر لذت بخش بود همون دو ساعت زود تر تعطیل شدن، انگار تو اون دو ساعتی که زود تر تعطیل شده بودی و روز عادی بود و تعطیل عمومی نبود ، رنگ و بوی خیابون ها برات تازگی داشت ، دیدن فضای خونه تو اون ساعت روز چیز جالبی بود ، کلا تعطیلی های زنگ سوم که از صدقه سر بیماری یا گرفتاری جناب معلم بود بد جور می چسبید.. بگذریم...

خلاصه عجیب و باور نکردنی اینکه تمام اون هفته رو ، یعنی از شنبه تا پنجشنبه ، کلاس ما زنگ سوم رو تعطیل میشد و همیشه هم همون دلیل تکراری ، آقای فلانی نیومده!!

پنجشنبه بعد از ظهر درس حرفه و فن داشتیم. معلم اش هم آقایی بود به اسم "طاهری"... آقایی که عینک میزد و قد بلندی داشت و خیلی لاغر ، با ریش پرفسوری جو گندمی و خیلی کم پشت و اندکی قوز..! ، آخرین نمونه از نسل منقرض شده معلم هایی که سر کلاس چیز هایی غیر از درس  هم برای ارائه داشتند ... تاریخ ، ادبیات، اخلاق،...آدم دوست داشتنی بود...

خلاصه اینکه اون روز ایشون اومده بودند ولی ظاهرا از اونجا که خودشون هم شاید قرار مهمانی داشتند ، زنگ سوم رفتند، شاید باورتون نشه ولی صحنه ای که از درب مدرسه بیرون رفتند و قدم زنان دور شدند هنوز قشنگ یادمه... بالاخره یک روز خاص بود...!

خلاصه اینکه اون روز هم زود تر رفتیم و دو سه ساعت بیشتر با هم بودن رو جشن گرفتیم ... جدا از شب یلدا...

بزرگترین خاصیت بچه بودن همینه که خیلی ارزون و آسون به شادی های بزرگ می رسیدیم...

پ ن 1: خوابم میاد در حد تیم ملی ..!! ولی نخواستیم این تنبیلی و آپ نکردن بیش از این طولانی بشه...

پ ن 2: خر تو خری است اوضاع!! از گم شدن شناسنامه در یک اداره دولتی و کلی آوارگی و جستجوی بی نتیجه برای پیدا شدن بگیر تا سر هم اوردن داستان کار آموزی و بیماری پدر جان و بستری و ترخیص و باز هم بستری و نزدیک شدن به فصل امتحانات و دور خیز برای پاس کردن درس ها و رهایی از جمیع خیر و شر دانشگاه ( به قول بر و بچ "یونی")و ....تا هزار و یک داستان دیگر...

پ ن 3: در فکر رفقای جدید وبلاگی هستیم ... دوستان اگر دوست خوب سراغ دارند معرفی کنند...!!

 

 

/ 10 نظر / 17 بازدید
فاطیما

من که گفتم ادت نمیکنم! [نیشخند] بنده فاطیما کمالی هستم با یک عدد شال آبی! تیری در تاریکی بیانداز بلکه دلمان به رحم امد کانفرمت کردیم ! بلکه ها قول نمیدم[نیشخند] در ضمن رفقای وبلاگی ما خوبند در پیوندهامان جست و جو کن

فانوس دریایی

سلام این ماجرای دوساعت زودتر تعطیل شدن را کاملا درست گفتی که همه چیز به نظر جالب میومد خیابانها و فضای خانه . خیلی خوبه که به فکر دوستهای جدید هستی ولی به فکر دوستای قدیمی هم باش [چشمک]

م مثل میترا

سلام بدجنسی نکن هنوز نسلشون منقرض نشده به خدا من هنوزم اولویت در کلاسام آدم بودن و آدم موندنه وهمیشه می گم اونقدری که آدم بودن و موندن مهمه !مهم نیس که بدونیم خافظ بالاخره معشوقه داشت یا نه شراب مادی خورده بود یانه خیام مرض نهیلیسم داشت یا نه اما مهمه بدونیم درد ما درد ندونستن عشقه و اگه عشق مه ایران نباشه کارمون تمومه بگذریم امیدوارم زمستون برات هزاران شادکامی به ارمغان بیاورد وست وبلاگی ؟؟؟ نداریم نگرد ؟؟؟ مگه میشه خوبی و بدی رو از راه دور پشت نقاب مونیتور حدس زد برادر من ؟؟؟؟[قهقهه]

م مثل میترا

ببخشید با موبایلم نوشتم هزارتا غلط نقطه ای دارم[خجالت]

وحيده

هنوز به سادگي بچه گيام هستم. يه 31 ساله ي كودك. پر از درد بزرگسالي و فراموشي راحت كودكي. شاد و موفق باشي

افرا

من اما هنوزم کلی ذوق میکنم وقتی خبر میرسه که کلاس دکتر فلانی این هفته تشکیل نمیشه ... هر روز هم سر همه ی کلاسا منتظرم تا یه استاد 3 ثانیه دیر کنه تا بچه ها رو راضی کنم که پاشیم و بریم خونمون !!! اما در هر صورت به قول حسین پناهی : آرزو دارم به دوران کودکی برگردم قول می دهم قول می دهم از خانه بیرون نیایم..

اسماعیل

سلام...خوبی؟ امیدوارم همه 1001 داستانت ختم به خیر بشه[گل] زندگی زیباست ای زیبا پسند...زیبه اندیشان به زیبا میرسند

لیلی سا

سلام...همه ی رفقای من خوبن!!!!می شناسینشون که؟![زبان] آخی یادش بخیر......الان هم همینطوره...یه روز که کلاس دانشگاه رو جیم می زنیم کلی ذوق مرگ می شیم و غیر عادی هست بودنمون توی خونه[خنده]

لیلی سا

انشالله مشکلات زوده زود حل شن و همه امتحانات هم به خیر و خوشی تموم