امشب عروسیه توئه....

پانزده شانزده ساله بودیم با یکی از دوستام گپ میزدیم ،بحث هم این بود که تو کی میخوای ازدواج کنی...؟؟..من گفتم خوب حداقل ده سال دیگه ،خوب فعلا که چهار سال دبیرستان بعد هم درس و سربازی و یکی دو سال هم کار....یه دفعه رضا (همون دوستم ) شاکی شد که اوه....چه خبره....ده سال خیلی زیاده...من زودتر زن میگیرم....ده سال دیگه خیلی دیره...

امشب عروسیه رضا بود در حالی که تقریبا ده سال از اون روز میگذره....اون روز نه من میدونستم ازدواج یعنی چی و نه اون...همین طوری یه چیزایی به هم میبافتیم...صرفا گفتم برای اینکه خاطره ای باشه...

الان ساعت یک ربع به دو شب هست...شاید درستش این باشه که بگم صبح....مهم نیست...فردا باید پنج و نیم بیدار بشم....چطوری..!!؟؟..خدا میدونه....

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تکخوان

سلام "سهراب" به به!مبارک باشه...[لبخند] براشون آرزوی سعادت میکنم... امیدوارم د کنار هم خوشبخت باشن...[پلک] و امیدوارم یه روز همچین خبری رو در باره ی خودت بشنوم... انشاالله... [گل]برا شما.

فاطیما

مبارکه مبارکه مبارکه و مبارکه! چه شجاعتی الان دلیر ترین مرد ها هم نمی تونن ازدواج کنن! اشتباه نشه خرج عروسی و اجاره خونه این اجازه رو بهشون نمی ده ها نه چیز دیگه!!!! خلاصه که بهت تبریک می گم همچین دوست شجاعی داری!!!!!!!!!

دیانا کیانمنش

سلام روز بخیر یه چند وقتی سرم شلوغ بود نتونستم درست و حسابی به وبم برسم امروز اومدم بهت سر بزنم اون ازدواج کرد تو چی؟؟؟

خورشید

سلام خیلی خوبه که خاطره ها رو یاد نبردی انشا الله مال خودت راستی نظرت درباره تبادل لینک چیه؟

دیانا کیانمنش

سلام اگر قرار باشه یه جا واسه تفریح و گردش آخر هفته ات انتخاب کنی اون محل و مکان چه شکلیه ؟کجاست؟ چه شرایطی داره ؟ دوست داری کجا بری ؟؟؟ به وبلاگم بیا تا یکم با هم حرف بزنیم

روجا

سلام مرسی از معرفی وبلاگ تبریک به خاطر عروسی دوستت!!

دنیا دو روزه!!

مرحوم شهیدشریعتی میگن: زمان بچگیهام یکی تو محله مون بود که چاق و کچل و سیگاری بود و من ازش بدم میومد.........سالها گذشت یه دفعه که داشتم تو آینه نیگاه میکردم یاد اون دورانم افتادم آخه تو آینه خودم رو میدیدم که هم کچل بود و هم چاق و هم سیگاری!![افسوس]